پنجشنبه, 10 مهر 1393

دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند

وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند


بیخودازشعشعه ی پرتوذاتم کردند


باده ازجام تجلَی صفاتم دادند


چه مبارک سحری بودوچه فرخنده شبی


آن شب قدرکه این تازه براتم دادند


بعدازاین روی من وآینه ی وصف جمال


که درآن جاخبرازجلوه ی ذاتم دادند


من اگرکامرواگشتم وخوشدل چه عجب


مستحق بودم واینها به زکاتم دادند


هاتف آن روزبه من مژده ی این دولت داد


که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند


این همه شهد وشکر کزسخنم می ریزد


اجرصبریست کزآن شاخ نباتم دادند


همَت حافظ وانفاس سحرخیزان بود


که زبند غم ایَام نجاتم دادند

حافظ