چهارشنبه, 30 مهر 1393

من مست وتو دیوانه مارا که برد خانه

صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ، تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد  بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی

وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی،دخلت می وخرجت می

زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن، تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد

و زحسرت او مرده  صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو ،تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان،  نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا،  نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم  من خویش ز بیگانه

من بی دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سر مست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که در افکندی صد فتنه فتانه