سه شنبه, 31 تیر 1393

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”،

وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد.

دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده،

چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت.

آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز

 

 

1 نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد 291
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش 292
3 جز آستان تواَم در جهان پناهی نیست 306
4 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم 254
5 حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم 284
6 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 310
7 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی... 288
8 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 236
9 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 294
10 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست 275
11 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی 299
12 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من 270
13 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت 318
14 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 316
15 گر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 312
16 مـا ؛ بـی غـمـان مـسـت دل از دســـــت داده‌ایـم 495
17 بر سر آنم که گر ز دست برآید 291
18 زاهد! ايمن مشو از بازی غيرت، زنهار! 325
19 حاصل كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست. 301
20 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... 412
21 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم 263
22 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 409
23 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 304
24 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 709
25 حـال خـونـیـن دلان کـه گـویـد بـاز ؟ 399
26 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم 480
27 دردم از یار است و درمان نیز هم 428
28 سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 342
29 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 325
30 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 445
31 صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم 741
32 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 333
33 من حاصل عمر خود ندارم جز غم 346
34 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد 440
35 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت 604
36 بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند 295
37 دل منه بر دنیی و اسباب او 289
38 بیا ساقی آن می که حال آورد 1018
39 الا ای آهوی وحشی کجایی 712
40 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 332
41 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد 380
42 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 293
43 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد 337
44 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 353
45 من و انکار شراب این چه حکایت باشد 313
46 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 351
47 دمی با غم به سر بردن 328
48 یارم چو قدح به دست گیرد 314
49 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 332
50 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد 339
51 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت 333
52 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست 316
53 در خرابات مغان نور خدا می‌بینم 313
54 باز این چه شور است که..... 548
55 من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم 406
56 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ 990
57 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما 277
58 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 313
59 یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد؟ 1449
60 ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت 283
61 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 382
62 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی 646
63 بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی 350
64 ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی 1642
65 نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی 432
66 هزار جهد بکردم که یار من باشی 366
67 ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی 311
68 ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی 312
69 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 491
70 هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی 455
71 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی 487
72 ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی 298
73 بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی 329
74 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی 312
75 تومگربرلب جویی به هوس بنشینی 347
76 ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی 537
77 سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی 335
78 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی 312
79 سلامی چو بوی خوش آشنایی 660
80 ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی 324
81 می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی 456
82 الا ای آهوی وحشی کجایی 563
83 هرروزدلم به زیرباری دگراست 310
84 امشب زغمت میان خون خواهم خفت 421
85 آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود 589
86 گوهر مخزن اسرار همان است که بود 525
87 دوش می آمد ورخساره برافروخته بود 382
88 دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود 359
89 یادبادآن که سرکوی توام منزل بود 297
90 پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود 425
91 یادبادآن که نهانت نظری بامابود 358
92 سالها دفترما درگرو صهبابود 275
93 بودآیاکه درمیکده ها بگشایند 318
94 گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند 407
95 آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند 462
96 غلام نرگس مست توتاجدارانند 339
97 سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند 616
98 درنظربازی ما بی خبران حیرانند 558
99 سروچمان من چرامیل چمن نمی کند 385
100 آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند 366
101 طایردولت اگر باز گذاری بکند 292
102 دلا بسوز که سوزتو کارها بکند 402
103 بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند 303
104 دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند 1281
105 دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند 374
106 رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند 303
107 هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند 530
108 نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند 579
109 صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد 317
110 درنمازم خم ابروتوبایادآمد 290
111 زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد 328
112 یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد 579
113 ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد 431
114 روزهجران وشب فرقت یارآخرشد 397
115 نفس بادصبامشک فشان خواهدشد 788
116 کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد 387
117 خوش است خلوت اگریاریارمن باشد 313
118 درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد 410
119 دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد 389
120 صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد 312
121 یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد 285
122 سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد 485
123 دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد 403
124 دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد 318
125 دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد 352
126 بلبلی خون دلی خوردو... 323
127 سحربلبل حکایت باصباکرد 537
128 بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد 812
129 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 417
130 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 304
131 حال دل باتوگفتنم هوس است 332
132 مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد 321
133 درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد 397
134 پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد 490
135 دیریست که دلدارپیامی نفرستاد 371
136 حسن توهمیشه درفزون باد 290
137 روز وصل دوستداران یادباد 324
138 زان یاردلنوازم شکریست باشکایت 566
139 ای غایب از نظر به خدامی سپارمت 738
140 یارب سببی سازکه .... 315
141 شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت 340
142 ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت 354
143 شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت 313
144 گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت 326
145 عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت 353
146 دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت 297
147 جزآستان توام درجهان پناهی نیست 381
148 خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست 297
149 روشن ازپرتورویت نظری نیست 292
150 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 455
151 زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست 519
152 مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست 330
153 کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست 308
154 یارب این شمع دل افروز 514
155 خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست 351
156 مرحباای پیک مشتاقان 281
157 دل سراپرده ی محبت اوست 487
158 زگریه مردم چشمم نشسته درخون است 328
159 منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است 365
160 روزگاریست که سودای بتان دین من است 441
161 روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است 554
162 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 287
163 بی مهررخت روزمرانورنمانده است 311
164 رواق منظرچشم من آشیانه ی توست 339
165 هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود 275
166 سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت 327
167 دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! 421
168 هزار جهد بکردم که یار من باشی 883
169 ٬کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد 380
170 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی 362
171 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 331
172 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست 351