دوشنبه, 01 آبان 1396

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”،

وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد.

دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده،

چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت.

آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز

 

 

1 نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد 892
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش 913
3 جز آستان تواَم در جهان پناهی نیست 949
4 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم 820
5 حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم 911
6 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 943
7 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی... 834
8 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 802
9 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 825
10 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست 824
11 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی 852
12 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من 795
13 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت 842
14 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 878
15 گر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 885
16 مـا ؛ بـی غـمـان مـسـت دل از دســـــت داده‌ایـم 1135
17 بر سر آنم که گر ز دست برآید 814
18 زاهد! ايمن مشو از بازی غيرت، زنهار! 893
19 حاصل كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست. 897
20 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... 974
21 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم 798
22 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 1026
23 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 846
24 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 1298
25 حـال خـونـیـن دلان کـه گـویـد بـاز ؟ 1017
26 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم 1079
27 دردم از یار است و درمان نیز هم 948
28 سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 875
29 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 845
30 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 1003
31 صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم 1406
32 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 893
33 من حاصل عمر خود ندارم جز غم 962
34 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد 1127
35 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت 1195
36 بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند 822
37 دل منه بر دنیی و اسباب او 812
38 بیا ساقی آن می که حال آورد 1817
39 الا ای آهوی وحشی کجایی 1279
40 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 819
41 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد 979
42 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 811
43 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد 949
44 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 873
45 من و انکار شراب این چه حکایت باشد 821
46 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 884
47 دمی با غم به سر بردن 859
48 یارم چو قدح به دست گیرد 858
49 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 873
50 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد 895
51 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت 958
52 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست 949
53 در خرابات مغان نور خدا می‌بینم 940
54 باز این چه شور است که..... 1402
55 من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم 1370
56 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ 1609
57 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما 787
58 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 791
59 یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد؟ 2166
60 ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت 782
61 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 954
62 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی 1182
63 بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی 928
64 ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی 2497
65 نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی 992
66 هزار جهد بکردم که یار من باشی 973
67 ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی 840
68 ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی 856
69 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 1359
70 هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی 990
71 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی 1088
72 ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی 813
73 بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی 1041
74 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی 827
75 تومگربرلب جویی به هوس بنشینی 926
76 ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی 1133
77 سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی 872
78 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی 895
79 سلامی چو بوی خوش آشنایی 1338
80 ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی 937
81 می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی 1001
82 الا ای آهوی وحشی کجایی 1219
83 هرروزدلم به زیرباری دگراست 821
84 امشب زغمت میان خون خواهم خفت 1006
85 آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود 1243
86 گوهر مخزن اسرار همان است که بود 1153
87 دوش می آمد ورخساره برافروخته بود 956
88 دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود 1059
89 یادبادآن که سرکوی توام منزل بود 826
90 پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود 1018
91 یادبادآن که نهانت نظری بامابود 899
92 سالها دفترما درگرو صهبابود 824
93 بودآیاکه درمیکده ها بگشایند 896
94 گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند 1056
95 آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند 1219
96 غلام نرگس مست توتاجدارانند 885
97 سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند 1293
98 درنظربازی ما بی خبران حیرانند 1194
99 سروچمان من چرامیل چمن نمی کند 1081
100 آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند 990
101 طایردولت اگر باز گذاری بکند 819
102 دلا بسوز که سوزتو کارها بکند 958
103 بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند 797
104 دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند 2037
105 دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند 1169
106 رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند 825
107 هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند 1151
108 نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند 1197
109 صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد 913
110 درنمازم خم ابروتوبایادآمد 869
111 زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد 942
112 یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد 1358
113 ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد 1187
114 روزهجران وشب فرقت یارآخرشد 1045
115 نفس بادصبامشک فشان خواهدشد 1796
116 کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد 1108
117 خوش است خلوت اگریاریارمن باشد 934
118 درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد 1154
119 دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد 1180
120 صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد 856
121 یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد 797
122 سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد 1090
123 دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد 1041
124 دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد 888
125 دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد 928
126 بلبلی خون دلی خوردو... 879
127 سحربلبل حکایت باصباکرد 1232
128 بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد 1569
129 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 1264
130 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 873
131 حال دل باتوگفتنم هوس است 884
132 مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد 863
133 درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد 997
134 پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد 1109
135 دیریست که دلدارپیامی نفرستاد 969
136 حسن توهمیشه درفزون باد 866
137 روز وصل دوستداران یادباد 1026
138 زان یاردلنوازم شکریست باشکایت 1230
139 ای غایب از نظر به خدامی سپارمت 1376
140 یارب سببی سازکه .... 833
141 شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت 880
142 ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت 915
143 شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت 844
144 گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت 907
145 عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت 1007
146 دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت 813
147 جزآستان توام درجهان پناهی نیست 928
148 خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست 885
149 روشن ازپرتورویت نظری نیست 880
150 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 968
151 زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست 1143
152 مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست 855
153 کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست 911
154 یارب این شمع دل افروز 1180
155 خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست 924
156 مرحباای پیک مشتاقان 795
157 دل سراپرده ی محبت اوست 1061
158 زگریه مردم چشمم نشسته درخون است 906
159 منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است 945
160 روزگاریست که سودای بتان دین من است 1062
161 روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است 1080
162 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 821
163 بی مهررخت روزمرانورنمانده است 835
164 رواق منظرچشم من آشیانه ی توست 975
165 هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود 873
166 سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت 854
167 دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! 959
168 هزار جهد بکردم که یار من باشی 1594
169 ٬کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد 971
170 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی 925
171 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 855
172 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست 974