چهارشنبه, 07 مرداد 1394

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”،

وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد.

دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده،

چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت.

آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز

 

 

1 نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد 421
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش 432
3 جز آستان تواَم در جهان پناهی نیست 437
4 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم 367
5 حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم 415
6 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 461
7 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی... 427
8 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 346
9 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 428
10 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست 380
11 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی 422
12 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من 386
13 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت 432
14 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 449
15 گر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 458
16 مـا ؛ بـی غـمـان مـسـت دل از دســـــت داده‌ایـم 653
17 بر سر آنم که گر ز دست برآید 405
18 زاهد! ايمن مشو از بازی غيرت، زنهار! 468
19 حاصل كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست. 433
20 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... 550
21 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم 382
22 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 554
23 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 422
24 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 882
25 حـال خـونـیـن دلان کـه گـویـد بـاز ؟ 540
26 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم 629
27 دردم از یار است و درمان نیز هم 556
28 سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 462
29 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 446
30 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 589
31 صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم 919
32 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 459
33 من حاصل عمر خود ندارم جز غم 512
34 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد 605
35 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت 773
36 بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند 396
37 دل منه بر دنیی و اسباب او 400
38 بیا ساقی آن می که حال آورد 1258
39 الا ای آهوی وحشی کجایی 871
40 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 443
41 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد 500
42 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 414
43 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد 507
44 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 480
45 من و انکار شراب این چه حکایت باشد 437
46 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 472
47 دمی با غم به سر بردن 454
48 یارم چو قدح به دست گیرد 421
49 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 464
50 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد 468
51 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت 450
52 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست 437
53 در خرابات مغان نور خدا می‌بینم 432
54 باز این چه شور است که..... 759
55 من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم 651
56 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ 1156
57 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما 390
58 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 424
59 یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد؟ 1601
60 ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت 393
61 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 527
62 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی 790
63 بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی 492
64 ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی 1917
65 نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی 568
66 هزار جهد بکردم که یار من باشی 499
67 ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی 414
68 ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی 445
69 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 725
70 هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی 589
71 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی 624
72 ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی 428
73 بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی 510
74 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی 429
75 تومگربرلب جویی به هوس بنشینی 465
76 ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی 696
77 سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی 474
78 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی 460
79 سلامی چو بوی خوش آشنایی 828
80 ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی 490
81 می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی 591
82 الا ای آهوی وحشی کجایی 733
83 هرروزدلم به زیرباری دگراست 428
84 امشب زغمت میان خون خواهم خفت 568
85 آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود 760
86 گوهر مخزن اسرار همان است که بود 682
87 دوش می آمد ورخساره برافروخته بود 513
88 دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود 507
89 یادبادآن که سرکوی توام منزل بود 414
90 پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود 571
91 یادبادآن که نهانت نظری بامابود 490
92 سالها دفترما درگرو صهبابود 386
93 بودآیاکه درمیکده ها بگشایند 452
94 گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند 552
95 آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند 642
96 غلام نرگس مست توتاجدارانند 471
97 سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند 795
98 درنظربازی ما بی خبران حیرانند 714
99 سروچمان من چرامیل چمن نمی کند 548
100 آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند 510
101 طایردولت اگر باز گذاری بکند 402
102 دلا بسوز که سوزتو کارها بکند 547
103 بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند 410
104 دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند 1496
105 دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند 573
106 رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند 413
107 هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند 694
108 نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند 745
109 صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد 472
110 درنمازم خم ابروتوبایادآمد 408
111 زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد 455
112 یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد 766
113 ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد 645
114 روزهجران وشب فرقت یارآخرشد 522
115 نفس بادصبامشک فشان خواهدشد 1112
116 کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد 550
117 خوش است خلوت اگریاریارمن باشد 471
118 درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد 589
119 دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد 592
120 صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد 417
121 یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد 398
122 سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد 653
123 دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد 545
124 دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد 446
125 دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد 477
126 بلبلی خون دلی خوردو... 454
127 سحربلبل حکایت باصباکرد 712
128 بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد 990
129 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 614
130 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 436
131 حال دل باتوگفتنم هوس است 471
132 مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد 443
133 درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد 533
134 پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد 643
135 دیریست که دلدارپیامی نفرستاد 499
136 حسن توهمیشه درفزون باد 404
137 روز وصل دوستداران یادباد 479
138 زان یاردلنوازم شکریست باشکایت 758
139 ای غایب از نظر به خدامی سپارمت 902
140 یارب سببی سازکه .... 424
141 شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت 449
142 ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت 474
143 شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت 428
144 گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت 448
145 عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت 493
146 دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت 414
147 جزآستان توام درجهان پناهی نیست 505
148 خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست 449
149 روشن ازپرتورویت نظری نیست 425
150 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 567
151 زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست 669
152 مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست 465
153 کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست 465
154 یارب این شمع دل افروز 682
155 خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست 493
156 مرحباای پیک مشتاقان 391
157 دل سراپرده ی محبت اوست 643
158 زگریه مردم چشمم نشسته درخون است 442
159 منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است 521
160 روزگاریست که سودای بتان دین من است 581
161 روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است 679
162 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 416
163 بی مهررخت روزمرانورنمانده است 426
164 رواق منظرچشم من آشیانه ی توست 501
165 هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود 440
166 سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت 444
167 دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! 536
168 هزار جهد بکردم که یار من باشی 1058
169 ٬کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد 505
170 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی 490
171 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 438
172 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست 472