سه شنبه, 25 شهریور 1393

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”،

وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد.

دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده،

چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت.

آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز

 

 

1 نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد 314
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش 314
3 جز آستان تواَم در جهان پناهی نیست 329
4 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم 276
5 حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم 309
6 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 332
7 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی... 313
8 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 256
9 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 320
10 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست 290
11 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی 322
12 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من 290
13 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت 339
14 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 337
15 گر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 338
16 مـا ؛ بـی غـمـان مـسـت دل از دســـــت داده‌ایـم 525
17 بر سر آنم که گر ز دست برآید 308
18 زاهد! ايمن مشو از بازی غيرت، زنهار! 347
19 حاصل كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست. 325
20 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... 434
21 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم 285
22 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 435
23 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 322
24 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 740
25 حـال خـونـیـن دلان کـه گـویـد بـاز ؟ 425
26 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم 505
27 دردم از یار است و درمان نیز هم 453
28 سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 363
29 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 345
30 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 469
31 صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم 779
32 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 356
33 من حاصل عمر خود ندارم جز غم 381
34 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد 472
35 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت 634
36 بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند 309
37 دل منه بر دنیی و اسباب او 308
38 بیا ساقی آن می که حال آورد 1067
39 الا ای آهوی وحشی کجایی 736
40 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 353
41 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد 396
42 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 317
43 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد 360
44 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 376
45 من و انکار شراب این چه حکایت باشد 332
46 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 368
47 دمی با غم به سر بردن 348
48 یارم چو قدح به دست گیرد 329
49 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 355
50 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد 366
51 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت 350
52 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست 335
53 در خرابات مغان نور خدا می‌بینم 330
54 باز این چه شور است که..... 583
55 من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم 439
56 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ 1019
57 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما 295
58 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 333
59 یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد؟ 1476
60 ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت 300
61 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 407
62 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی 669
63 بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی 380
64 ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی 1690
65 نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی 459
66 هزار جهد بکردم که یار من باشی 390
67 ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی 328
68 ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی 336
69 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 526
70 هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی 478
71 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی 510
72 ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی 316
73 بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی 356
74 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی 329
75 تومگربرلب جویی به هوس بنشینی 367
76 ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی 560
77 سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی 355
78 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی 330
79 سلامی چو بوی خوش آشنایی 687
80 ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی 346
81 می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی 481
82 الا ای آهوی وحشی کجایی 599
83 هرروزدلم به زیرباری دگراست 329
84 امشب زغمت میان خون خواهم خفت 443
85 آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود 622
86 گوهر مخزن اسرار همان است که بود 550
87 دوش می آمد ورخساره برافروخته بود 412
88 دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود 382
89 یادبادآن که سرکوی توام منزل بود 316
90 پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود 443
91 یادبادآن که نهانت نظری بامابود 380
92 سالها دفترما درگرو صهبابود 291
93 بودآیاکه درمیکده ها بگشایند 338
94 گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند 432
95 آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند 498
96 غلام نرگس مست توتاجدارانند 360
97 سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند 647
98 درنظربازی ما بی خبران حیرانند 588
99 سروچمان من چرامیل چمن نمی کند 404
100 آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند 391
101 طایردولت اگر باز گذاری بکند 308
102 دلا بسوز که سوزتو کارها بکند 421
103 بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند 319
104 دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند 1330
105 دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند 402
106 رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند 320
107 هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند 557
108 نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند 614
109 صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد 340
110 درنمازم خم ابروتوبایادآمد 312
111 زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد 347
112 یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد 612
113 ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد 456
114 روزهجران وشب فرقت یارآخرشد 417
115 نفس بادصبامشک فشان خواهدشد 842
116 کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد 426
117 خوش است خلوت اگریاریارمن باشد 334
118 درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد 428
119 دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد 417
120 صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد 327
121 یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد 303
122 سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد 509
123 دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد 433
124 دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد 338
125 دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد 373
126 بلبلی خون دلی خوردو... 351
127 سحربلبل حکایت باصباکرد 570
128 بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد 842
129 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 448
130 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 327
131 حال دل باتوگفتنم هوس است 353
132 مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد 338
133 درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد 422
134 پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد 519
135 دیریست که دلدارپیامی نفرستاد 394
136 حسن توهمیشه درفزون باد 307
137 روز وصل دوستداران یادباد 355
138 زان یاردلنوازم شکریست باشکایت 604
139 ای غایب از نظر به خدامی سپارمت 765
140 یارب سببی سازکه .... 333
141 شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت 358
142 ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت 371
143 شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت 332
144 گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت 346
145 عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت 376
146 دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت 314
147 جزآستان توام درجهان پناهی نیست 401
148 خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست 319
149 روشن ازپرتورویت نظری نیست 308
150 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 473
151 زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست 551
152 مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست 358
153 کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست 331
154 یارب این شمع دل افروز 553
155 خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست 374
156 مرحباای پیک مشتاقان 296
157 دل سراپرده ی محبت اوست 508
158 زگریه مردم چشمم نشسته درخون است 348
159 منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است 391
160 روزگاریست که سودای بتان دین من است 465
161 روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است 580
162 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 307
163 بی مهررخت روزمرانورنمانده است 331
164 رواق منظرچشم من آشیانه ی توست 366
165 هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود 298
166 سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت 348
167 دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! 445
168 هزار جهد بکردم که یار من باشی 912
169 ٬کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد 402
170 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی 385
171 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 348
172 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست 370