چهارشنبه, 08 بهمن 1393

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”،

وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد.

دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده،

چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت.

آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز

 

 

1 نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد 351
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش 349
3 جز آستان تواَم در جهان پناهی نیست 369
4 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم 306
5 حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم 352
6 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 376
7 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی... 359
8 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 286
9 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 361
10 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست 320
11 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی 361
12 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من 322
13 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت 368
14 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 372
15 گر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 384
16 مـا ؛ بـی غـمـان مـسـت دل از دســـــت داده‌ایـم 579
17 بر سر آنم که گر ز دست برآید 348
18 زاهد! ايمن مشو از بازی غيرت، زنهار! 394
19 حاصل كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست. 369
20 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... 474
21 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم 317
22 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 476
23 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 353
24 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 801
25 حـال خـونـیـن دلان کـه گـویـد بـاز ؟ 467
26 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم 547
27 دردم از یار است و درمان نیز هم 487
28 سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 399
29 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 381
30 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 512
31 صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم 835
32 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 393
33 من حاصل عمر خود ندارم جز غم 427
34 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد 527
35 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت 688
36 بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند 337
37 دل منه بر دنیی و اسباب او 343
38 بیا ساقی آن می که حال آورد 1156
39 الا ای آهوی وحشی کجایی 792
40 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 384
41 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد 431
42 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 351
43 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد 411
44 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 413
45 من و انکار شراب این چه حکایت باشد 366
46 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 399
47 دمی با غم به سر بردن 389
48 یارم چو قدح به دست گیرد 364
49 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 390
50 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد 400
51 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت 383
52 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست 370
53 در خرابات مغان نور خدا می‌بینم 364
54 باز این چه شور است که..... 653
55 من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم 515
56 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ 1082
57 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما 330
58 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 365
59 یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد؟ 1522
60 ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت 331
61 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 448
62 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی 717
63 بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی 425
64 ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی 1792
65 نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی 506
66 هزار جهد بکردم که یار من باشی 430
67 ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی 362
68 ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی 380
69 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 606
70 هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی 526
71 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی 558
72 ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی 353
73 بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی 412
74 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی 365
75 تومگربرلب جویی به هوس بنشینی 407
76 ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی 612
77 سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی 398
78 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی 374
79 سلامی چو بوی خوش آشنایی 747
80 ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی 389
81 می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی 524
82 الا ای آهوی وحشی کجایی 651
83 هرروزدلم به زیرباری دگراست 362
84 امشب زغمت میان خون خواهم خفت 495
85 آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود 683
86 گوهر مخزن اسرار همان است که بود 598
87 دوش می آمد ورخساره برافروخته بود 452
88 دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود 427
89 یادبادآن که سرکوی توام منزل بود 342
90 پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود 498
91 یادبادآن که نهانت نظری بامابود 426
92 سالها دفترما درگرو صهبابود 323
93 بودآیاکه درمیکده ها بگشایند 382
94 گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند 476
95 آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند 549
96 غلام نرگس مست توتاجدارانند 397
97 سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند 704
98 درنظربازی ما بی خبران حیرانند 640
99 سروچمان من چرامیل چمن نمی کند 440
100 آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند 437
101 طایردولت اگر باز گذاری بکند 341
102 دلا بسوز که سوزتو کارها بکند 491
103 بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند 350
104 دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند 1414
105 دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند 466
106 رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند 350
107 هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند 605
108 نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند 666
109 صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد 378
110 درنمازم خم ابروتوبایادآمد 342
111 زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد 383
112 یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد 673
113 ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد 523
114 روزهجران وشب فرقت یارآخرشد 454
115 نفس بادصبامشک فشان خواهدشد 949
116 کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد 473
117 خوش است خلوت اگریاریارمن باشد 377
118 درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد 477
119 دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد 479
120 صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد 353
121 یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد 332
122 سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد 564
123 دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد 476
124 دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد 371
125 دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد 412
126 بلبلی خون دلی خوردو... 387
127 سحربلبل حکایت باصباکرد 625
128 بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد 899
129 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 507
130 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 365
131 حال دل باتوگفتنم هوس است 399
132 مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد 371
133 درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد 468
134 پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد 569
135 دیریست که دلدارپیامی نفرستاد 437
136 حسن توهمیشه درفزون باد 339
137 روز وصل دوستداران یادباد 405
138 زان یاردلنوازم شکریست باشکایت 667
139 ای غایب از نظر به خدامی سپارمت 818
140 یارب سببی سازکه .... 363
141 شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت 385
142 ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت 404
143 شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت 363
144 گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت 381
145 عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت 413
146 دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت 344
147 جزآستان توام درجهان پناهی نیست 438
148 خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست 358
149 روشن ازپرتورویت نظری نیست 350
150 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 500
151 زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست 591
152 مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست 398
153 کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست 364
154 یارب این شمع دل افروز 617
155 خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست 419
156 مرحباای پیک مشتاقان 327
157 دل سراپرده ی محبت اوست 567
158 زگریه مردم چشمم نشسته درخون است 379
159 منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است 445
160 روزگاریست که سودای بتان دین من است 508
161 روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است 619
162 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 349
163 بی مهررخت روزمرانورنمانده است 361
164 رواق منظرچشم من آشیانه ی توست 420
165 هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود 348
166 سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت 382
167 دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! 479
168 هزار جهد بکردم که یار من باشی 975
169 ٬کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد 435
170 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی 424
171 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 380
172 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست 413