پنجشنبه, 07 اردیبهشت 1396

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”،

وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد.

دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده،

چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت.

آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز

 

 

1 نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد 805
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش 834
3 جز آستان تواَم در جهان پناهی نیست 857
4 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم 756
5 حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم 847
6 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 869
7 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی... 772
8 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 737
9 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 761
10 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست 760
11 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی 772
12 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من 732
13 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت 780
14 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 812
15 گر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 815
16 مـا ؛ بـی غـمـان مـسـت دل از دســـــت داده‌ایـم 1066
17 بر سر آنم که گر ز دست برآید 754
18 زاهد! ايمن مشو از بازی غيرت، زنهار! 835
19 حاصل كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست. 818
20 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... 904
21 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم 739
22 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 922
23 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 781
24 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 1233
25 حـال خـونـیـن دلان کـه گـویـد بـاز ؟ 938
26 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم 983
27 دردم از یار است و درمان نیز هم 882
28 سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 812
29 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 778
30 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 926
31 صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم 1327
32 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 826
33 من حاصل عمر خود ندارم جز غم 890
34 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد 1034
35 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت 1110
36 بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند 761
37 دل منه بر دنیی و اسباب او 745
38 بیا ساقی آن می که حال آورد 1721
39 الا ای آهوی وحشی کجایی 1198
40 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 754
41 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد 921
42 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 752
43 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد 869
44 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 801
45 من و انکار شراب این چه حکایت باشد 748
46 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 823
47 دمی با غم به سر بردن 799
48 یارم چو قدح به دست گیرد 795
49 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 807
50 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد 816
51 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت 894
52 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست 870
53 در خرابات مغان نور خدا می‌بینم 870
54 باز این چه شور است که..... 1324
55 من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم 1193
56 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ 1521
57 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما 723
58 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 729
59 یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد؟ 2093
60 ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت 724
61 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 869
62 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی 1118
63 بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی 870
64 ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی 2421
65 نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی 922
66 هزار جهد بکردم که یار من باشی 881
67 ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی 779
68 ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی 788
69 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 1255
70 هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی 924
71 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی 1009
72 ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی 740
73 بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی 955
74 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی 763
75 تومگربرلب جویی به هوس بنشینی 855
76 ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی 1067
77 سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی 813
78 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی 820
79 سلامی چو بوی خوش آشنایی 1263
80 ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی 875
81 می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی 934
82 الا ای آهوی وحشی کجایی 1143
83 هرروزدلم به زیرباری دگراست 759
84 امشب زغمت میان خون خواهم خفت 906
85 آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود 1174
86 گوهر مخزن اسرار همان است که بود 1057
87 دوش می آمد ورخساره برافروخته بود 892
88 دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود 959
89 یادبادآن که سرکوی توام منزل بود 760
90 پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود 937
91 یادبادآن که نهانت نظری بامابود 836
92 سالها دفترما درگرو صهبابود 754
93 بودآیاکه درمیکده ها بگشایند 834
94 گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند 990
95 آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند 1145
96 غلام نرگس مست توتاجدارانند 816
97 سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند 1227
98 درنظربازی ما بی خبران حیرانند 1111
99 سروچمان من چرامیل چمن نمی کند 1000
100 آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند 916
101 طایردولت اگر باز گذاری بکند 749
102 دلا بسوز که سوزتو کارها بکند 884
103 بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند 739
104 دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند 1974
105 دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند 1076
106 رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند 758
107 هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند 1074
108 نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند 1126
109 صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد 851
110 درنمازم خم ابروتوبایادآمد 801
111 زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد 875
112 یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد 1288
113 ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد 1111
114 روزهجران وشب فرقت یارآخرشد 953
115 نفس بادصبامشک فشان خواهدشد 1713
116 کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد 980
117 خوش است خلوت اگریاریارمن باشد 864
118 درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد 1076
119 دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد 1084
120 صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد 798
121 یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد 735
122 سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد 1012
123 دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد 968
124 دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد 822
125 دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد 847
126 بلبلی خون دلی خوردو... 796
127 سحربلبل حکایت باصباکرد 1167
128 بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد 1497
129 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 1164
130 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 801
131 حال دل باتوگفتنم هوس است 823
132 مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد 803
133 درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد 919
134 پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد 1039
135 دیریست که دلدارپیامی نفرستاد 889
136 حسن توهمیشه درفزون باد 798
137 روز وصل دوستداران یادباد 958
138 زان یاردلنوازم شکریست باشکایت 1159
139 ای غایب از نظر به خدامی سپارمت 1298
140 یارب سببی سازکه .... 773
141 شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت 820
142 ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت 854
143 شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت 782
144 گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت 828
145 عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت 920
146 دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت 746
147 جزآستان توام درجهان پناهی نیست 857
148 خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست 827
149 روشن ازپرتورویت نظری نیست 802
150 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 907
151 زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست 1061
152 مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست 790
153 کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست 844
154 یارب این شمع دل افروز 1103
155 خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست 852
156 مرحباای پیک مشتاقان 738
157 دل سراپرده ی محبت اوست 995
158 زگریه مردم چشمم نشسته درخون است 831
159 منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است 868
160 روزگاریست که سودای بتان دین من است 988
161 روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است 1020
162 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 757
163 بی مهررخت روزمرانورنمانده است 770
164 رواق منظرچشم من آشیانه ی توست 886
165 هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود 809
166 سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت 789
167 دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! 886
168 هزار جهد بکردم که یار من باشی 1511
169 ٬کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد 881
170 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی 835
171 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 779
172 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست 844