سه شنبه, 29 مهر 1393

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”،

وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد.

دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده،

چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت.

آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز

 

 

1 نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد 323
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش 325
3 جز آستان تواَم در جهان پناهی نیست 341
4 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم 285
5 حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم 322
6 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 348
7 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی... 331
8 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 269
9 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 332
10 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست 299
11 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی 333
12 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من 301
13 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت 350
14 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 349
15 گر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 351
16 مـا ؛ بـی غـمـان مـسـت دل از دســـــت داده‌ایـم 541
17 بر سر آنم که گر ز دست برآید 321
18 زاهد! ايمن مشو از بازی غيرت، زنهار! 360
19 حاصل كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست. 335
20 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... 446
21 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم 293
22 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 447
23 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 332
24 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 765
25 حـال خـونـیـن دلان کـه گـویـد بـاز ؟ 437
26 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم 517
27 دردم از یار است و درمان نیز هم 466
28 سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 377
29 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 355
30 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 481
31 صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم 799
32 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 366
33 من حاصل عمر خود ندارم جز غم 395
34 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد 484
35 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت 654
36 بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند 317
37 دل منه بر دنیی و اسباب او 315
38 بیا ساقی آن می که حال آورد 1104
39 الا ای آهوی وحشی کجایی 754
40 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 361
41 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد 405
42 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 326
43 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد 370
44 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 386
45 من و انکار شراب این چه حکایت باشد 342
46 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 377
47 دمی با غم به سر بردن 359
48 یارم چو قدح به دست گیرد 339
49 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 365
50 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد 375
51 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت 361
52 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست 343
53 در خرابات مغان نور خدا می‌بینم 338
54 باز این چه شور است که..... 605
55 من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم 458
56 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ 1040
57 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما 305
58 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 342
59 یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد؟ 1485
60 ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت 310
61 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 423
62 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی 685
63 بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی 390
64 ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی 1726
65 نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی 473
66 هزار جهد بکردم که یار من باشی 403
67 ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی 337
68 ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی 347
69 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 550
70 هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی 497
71 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی 527
72 ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی 326
73 بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی 373
74 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی 337
75 تومگربرلب جویی به هوس بنشینی 377
76 ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی 581
77 سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی 369
78 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی 344
79 سلامی چو بوی خوش آشنایی 707
80 ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی 359
81 می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی 493
82 الا ای آهوی وحشی کجایی 617
83 هرروزدلم به زیرباری دگراست 337
84 امشب زغمت میان خون خواهم خفت 459
85 آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود 645
86 گوهر مخزن اسرار همان است که بود 562
87 دوش می آمد ورخساره برافروخته بود 424
88 دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود 393
89 یادبادآن که سرکوی توام منزل بود 324
90 پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود 459
91 یادبادآن که نهانت نظری بامابود 392
92 سالها دفترما درگرو صهبابود 301
93 بودآیاکه درمیکده ها بگشایند 347
94 گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند 447
95 آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند 518
96 غلام نرگس مست توتاجدارانند 368
97 سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند 665
98 درنظربازی ما بی خبران حیرانند 605
99 سروچمان من چرامیل چمن نمی کند 416
100 آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند 404
101 طایردولت اگر باز گذاری بکند 316
102 دلا بسوز که سوزتو کارها بکند 430
103 بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند 328
104 دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند 1362
105 دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند 417
106 رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند 330
107 هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند 572
108 نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند 633
109 صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد 352
110 درنمازم خم ابروتوبایادآمد 321
111 زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد 357
112 یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد 627
113 ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد 471
114 روزهجران وشب فرقت یارآخرشد 428
115 نفس بادصبامشک فشان خواهدشد 883
116 کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد 441
117 خوش است خلوت اگریاریارمن باشد 346
118 درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد 441
119 دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد 433
120 صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد 336
121 یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد 310
122 سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد 527
123 دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد 448
124 دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد 345
125 دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد 384
126 بلبلی خون دلی خوردو... 361
127 سحربلبل حکایت باصباکرد 589
128 بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد 860
129 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 465
130 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 340
131 حال دل باتوگفتنم هوس است 366
132 مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد 346
133 درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد 435
134 پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد 533
135 دیریست که دلدارپیامی نفرستاد 408
136 حسن توهمیشه درفزون باد 315
137 روز وصل دوستداران یادباد 371
138 زان یاردلنوازم شکریست باشکایت 622
139 ای غایب از نظر به خدامی سپارمت 782
140 یارب سببی سازکه .... 342
141 شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت 367
142 ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت 380
143 شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت 342
144 گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت 357
145 عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت 386
146 دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت 322
147 جزآستان توام درجهان پناهی نیست 410
148 خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست 329
149 روشن ازپرتورویت نظری نیست 320
150 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 482
151 زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست 564
152 مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست 372
153 کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست 339
154 یارب این شمع دل افروز 573
155 خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست 385
156 مرحباای پیک مشتاقان 307
157 دل سراپرده ی محبت اوست 528
158 زگریه مردم چشمم نشسته درخون است 359
159 منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است 406
160 روزگاریست که سودای بتان دین من است 476
161 روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است 594
162 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 318
163 بی مهررخت روزمرانورنمانده است 339
164 رواق منظرچشم من آشیانه ی توست 378
165 هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود 312
166 سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت 357
167 دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! 457
168 هزار جهد بکردم که یار من باشی 937
169 ٬کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد 411
170 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی 396
171 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 358
172 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست 382