چهارشنبه, 27 فروردین 1393

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”،

وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد.

دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده،

چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت.

آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز

 

 

1 نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد 239
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش 248
3 جز آستان تواَم در جهان پناهی نیست 261
4 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم 212
5 حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم 233
6 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 262
7 ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی... 239
8 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 192
9 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند 254
10 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست 244
11 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی 255
12 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من 229
13 شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت 281
14 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش 274
15 گر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 269
16 مـا ؛ بـی غـمـان مـسـت دل از دســـــت داده‌ایـم 433
17 بر سر آنم که گر ز دست برآید 250
18 زاهد! ايمن مشو از بازی غيرت، زنهار! 285
19 حاصل كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست. 263
20 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... 368
21 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم 224
22 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم 361
23 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 280
24 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع 616
25 حـال خـونـیـن دلان کـه گـویـد بـاز ؟ 357
26 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم 420
27 دردم از یار است و درمان نیز هم 383
28 سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 289
29 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 282
30 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 390
31 صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم 650
32 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 295
33 من حاصل عمر خود ندارم جز غم 301
34 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد 389
35 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت 498
36 بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند 263
37 دل منه بر دنیی و اسباب او 257
38 بیا ساقی آن می که حال آورد 838
39 الا ای آهوی وحشی کجایی 653
40 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 297
41 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد 334
42 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 264
43 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد 297
44 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 302
45 من و انکار شراب این چه حکایت باشد 271
46 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 276
47 دمی با غم به سر بردن 289
48 یارم چو قدح به دست گیرد 277
49 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد 295
50 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد 304
51 مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت 310
52 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست 272
53 در خرابات مغان نور خدا می‌بینم 279
54 باز این چه شور است که..... 483
55 من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم 330
56 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ 899
57 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما 246
58 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند 273
59 یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد؟ 1403
60 ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت 255
61 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 344
62 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی 581
63 بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی 308
64 ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی 1503
65 نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی 378
66 هزار جهد بکردم که یار من باشی 326
67 ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی 270
68 ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی 272
69 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 399
70 هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی 413
71 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی 424
72 ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی 268
73 بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی 271
74 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی 273
75 تومگربرلب جویی به هوس بنشینی 306
76 ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی 480
77 سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی 286
78 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی 277
79 سلامی چو بوی خوش آشنایی 542
80 ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی 289
81 می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی 412
82 الا ای آهوی وحشی کجایی 497
83 هرروزدلم به زیرباری دگراست 277
84 امشب زغمت میان خون خواهم خفت 378
85 آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود 498
86 گوهر مخزن اسرار همان است که بود 471
87 دوش می آمد ورخساره برافروخته بود 343
88 دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود 321
89 یادبادآن که سرکوی توام منزل بود 263
90 پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود 376
91 یادبادآن که نهانت نظری بامابود 311
92 سالها دفترما درگرو صهبابود 245
93 بودآیاکه درمیکده ها بگشایند 293
94 گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند 351
95 آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند 410
96 غلام نرگس مست توتاجدارانند 291
97 سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند 545
98 درنظربازی ما بی خبران حیرانند 503
99 سروچمان من چرامیل چمن نمی کند 344
100 آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند 329
101 طایردولت اگر باز گذاری بکند 256
102 دلا بسوز که سوزتو کارها بکند 364
103 بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند 272
104 دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند 1160
105 دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند 325
106 رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند 276
107 هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند 484
108 نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند 525
109 صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد 280
110 درنمازم خم ابروتوبایادآمد 254
111 زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد 293
112 یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد 501
113 ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد 386
114 روزهجران وشب فرقت یارآخرشد 350
115 نفس بادصبامشک فشان خواهدشد 718
116 کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد 337
117 خوش است خلوت اگریاریارمن باشد 280
118 درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد 373
119 دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد 342
120 صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد 278
121 یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد 258
122 سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد 441
123 دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد 354
124 دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد 268
125 دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد 316
126 بلبلی خون دلی خوردو... 286
127 سحربلبل حکایت باصباکرد 464
128 بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد 731
129 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 327
130 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 269
131 حال دل باتوگفتنم هوس است 282
132 مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد 284
133 درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد 335
134 پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد 443
135 دیریست که دلدارپیامی نفرستاد 330
136 حسن توهمیشه درفزون باد 254
137 روز وصل دوستداران یادباد 288
138 زان یاردلنوازم شکریست باشکایت 503
139 ای غایب از نظر به خدامی سپارمت 672
140 یارب سببی سازکه .... 275
141 شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت 299
142 ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت 309
143 شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت 281
144 گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت 291
145 عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت 312
146 دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت 254
147 جزآستان توام درجهان پناهی نیست 341
148 خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست 263
149 روشن ازپرتورویت نظری نیست 265
150 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست 420
151 زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست 459
152 مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست 280
153 کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست 275
154 یارب این شمع دل افروز 452
155 خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست 302
156 مرحباای پیک مشتاقان 246
157 دل سراپرده ی محبت اوست 445
158 زگریه مردم چشمم نشسته درخون است 289
159 منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است 333
160 روزگاریست که سودای بتان دین من است 398
161 روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است 495
162 صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست 251
163 بی مهررخت روزمرانورنمانده است 278
164 رواق منظرچشم من آشیانه ی توست 295
165 هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود 241
166 سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت 290
167 دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! 383
168 هزار جهد بکردم که یار من باشی 798
169 ٬کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد 339
170 چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی 318
171 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 296
172 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست 304